مانیفستِ مُفتخرانِ فرهنگِ قهوهای و سقوط آزاد جامعه متوسط شهری!
بیایید یکبار برای همیشه تعظیم کنیم در برابرِ نسلِ درخشان و بینظیرِ «جامعه متوسط شهری»؛ همان طبقهی دگوری تازهبهدورانرسیدهای که عقبماندگیِ فرهنگی و حقارتِ تاریخیشان را پشتِ ویترینِ رنگولعابدارِ بلاگری، سگگردانی، و اعتیاد به اینستاگرام و اینترنشنال و منوتو پنهان کردهاند. نسلی که استارتش در دهه هفتاد و در پس اصلاحات سیاسی و اجتماعی دولت اصلاحات زده شد!
نسلی پرمدعا، بیسواد، خشن، طلبکار، بدردنخور و معترض! حضراتی که فکر میکنند با بستنِ یک استوری از کافهگردی، لایک کردنِ پستهای بلاگرها و سلبریتیها، و هشتگسازی برای «روابط آزادِ» بیهویت و بیحجابی، از قافلهی تمدن عقب نماندهاند؛ غافل از آنکه روحشان در فاضلابِ سطحینگری و خودنمایی غرق شده است.
اینها همان «آریاییهای اینستاگرامی» و عاشقانِ پهلویِ خیالیاند که تاریخ را فقط در حدِ چند عکسِ سیاهوسفید میشناسند و دموکراسی را در فحاشیِ رکیک به حریفِ فوتبال و توهین به مقدساتِ مردم خلاصه میکنند.
این جماعتِ ماقبل فرهنگ، «آزادی» را در عریان کردنِ هرچه تمامترِ حیا و حریمها در خیابان و فضای مجازی میبینند. آزادیای که خروجیاش شده است عریانی حیوانی برای جلبِ توجهِ لایکبازها، روابطِ آزادی که نه از سرِ روشنفکری، که از سرِ ولنگاریِ مطلق و فرار از تعهد است، و سلبریتیپرستیِ کورکورانهای که مغزهایشان را کاملاً تخلیه کرده است.
شاهکارِ تربیتیِ این قشرِ بهاصطلاح «مدرن» را باید در خیابانها جست؛ جایی که دخترکها و پسرکهایی که هنوز مشقِ الفبا را تمام نکردهاند، با غرورِ تمام سیگار میکشند و موتورسواریهای نمایشی و مرگبارِ دخترکان بیکلاهایمنی در بزرگراهها، نه نشانهی برابریخواهی، که فریادِ رسوایِ عقدهگشایی و خودنماییِ خیابانی است.

نسلی که حال و حوصله هیچ مطالعه و رشد عقلانی را ندارد . تنها دانستههایش همان چرندیاتی است که اینترنشنال و بیبیسی و منوتو و علی کریمی و سالومه و سایر نادانها به خوردشان دادهاند. همیشه در برابر فهمیدن مقاومت میکند. سعی دارد هر مفهومی عالی و مقدسی را لجنمال کند و در پس هر آروغ روشنفکری شان، فقط شکم و زیرشکم خوابیده است. نسلی تهی از هویت و تفکر. نسلی پوچ و خز.
اینستاگرام دین مقدسشان شده و بلاگرها و سلبریتیها پیامبرانشان! نسلی که از خارج فقط سگگردانیاش را یاد گرفته اما قوانین همان چشمآبیها درباره سگگردانی را هم قبول ندارد! نسلی فحاش و بیادب و بیفرهنگ!
اما کابوسِ اصلی زمانی آغاز میشود که پایِ این حضرات به طبیعت میرسد. وای از این طبیعت! شما که در توییتر و اینستاگرام برای محیطزیست اشکِ تمساح میریزید و دلتان میخواست گوسفندی باشید در دشتهای سوئیس، چرا در وطنِ خودتان تیشه به ریشهی درختانِ چندصدساله میزنید؟ چرا با چاقو، «عشقِ ابدیِ» کذاییتان را بر تنهی درختانِ جنگل و دیوارِ تاریخیِ حافظیه حک میکنید تا جاودانه شوید؟
مگر نه اینکه عاشقِ مهاجرتید و مرغِ همسایه را غاز میپندارید؟ پس چرا مثلِ ملخها به شنهای ساحلِ خلیج فارس ریختهاید تا مشتمشت شن و خاکِ وطن را بدزدید و با خود ببرید؟ چرا گلهای رنگارنگِ حافظیه را لگدمال میکنید تا فقط یک عکسِ ژورنالی و بیروح بگیرید؟
کوهنوردی و طبیعتگردی برای این جماعت، نه فتحِ قله، که «فتحِ اینستاگرام» است. دعوا و کلکلِ فیزیکی بر سرِ اینکه چه کسی زودتر به نوکِ قله برسد تا سلفیِ غرورآمیزش را آپلود کند، چنان اوج گرفته که حالا کوهپایهها تبدیل به توالتِ روبازِ این قشرِ «بافرهنگ!» شده است.
بله، فضولاتِ انسانیِ رها شده کنار پناهگاهها، بطریها و نایلونهای رها شده در دلِ چشمهها، و رها کردنِ سرنگها و پوکههای دگزامتازون، امضایِ پایِ این طبیعتگردانِ فاجعهبار است.
ورودِ بیرویهی خودروهای آفرود و موتورسیکلتهای غولپیکر به مناطقِ بکرِ کوهستانی، و حتی به آتش کشیدنِ درختان و بوتهها برای یک کمپِ شبانه و یک جوجهکبابِ نمایشی، نشان میدهد که اینها طبیعت را نه یک امانت، که یک سطلِ زبالهی بزرگ میپندارند.
و البته، اوجِ مهرورزیِ این جماعت به حیوانات، «غذارسانی به سگهای ولگردِ وحشی» در دلِ شهرها و کویر و جنگل است! کاری که نهتنها اکوسیستم را نابود میکند، بلکه جانِ حیاتوحشِ بومی و نادر را به لبهی تیغ میاندازد، اما خب، مهم این است که یک ویدیو از «مهربانیِ حیواندوستانه» در پیجشان ثبت شود و چند هزار فالوورِ توهمی برایشان کف بزنند. آنها آزار و کشتنِ حیوانات را در فضای مجازی محکوم میکنند، اما در عمل، با همین غذادادنهای احمقانه، بزرگترین نسلکشی را علیه گونههای بومی رقم میزنند.

فرهنگ در این جامعه نمرده است؛ بلکه به دستِ همین سلبریتیپرستانِ مغزبادکنکی، به کما رفته و به کالایی برای فروش تبدیل شده است. زندگیِ جمعیشان بوی تعفنِ خودخواهی میدهد. هر کس دستش برسد، میکند و میبرد؛ از دزدیدنِ خاکِ ساحل گرفته تا لگدمال کردنِ حریمِ دیگران.
هیچکس به فکرِ مصلحتِ جمعی، حیاتِ اجتماعی، و آدابِ تربیت نیست. با قانون هم نمیشود به جنگِ این مردم رفت؛ مگر چقدر میتوان برای ادب کردنِ این جماعتِ ازخودراضی از بودجهی عمومی هزینه کرد؟ کجا باید اصلا مامور گماشت تا اینها را جریمه کند؟ وقتی خودِ اینها مدعیِ روشنفکریاند و قانون را دور میزنند، مامورِ قانون را هم تمسخر میکنند.
واقعاً حیرتآور و عجیب است که چطور میتوان اینهمه عقدهگشایی، بیقانونی، هنجارشکنی و دهنکجی به شعورِ جمعی را در کالبدِ یک شهر و یک کشور جا داد؟ هر کس به فکرِ مطامع و خوشیهای زودگذرِ خود است. آنها نه تمدن ساختند، نه فرهنگ را پاس داشتند؛ فقط ویترینِ یک فاجعهاند. جماعتی که تیشه برداشتهاند و بر دلِ جنگل، دریا، بیابان و آبرویِ فرهنگیِ خود میزنند.
اگر قرار است کوه را با زباله و فضولات تحویل بگیرید و با دعوا و چنگودندون از آن پایین بیایید، اگر قرار است تاریخ و طبیعت را به قیمتِ یک لایک و یک عکسِ یادگاری قربانی کنید، بله… حق با شماست. باید طبیعتگردی و کوهنوردی را برای این قشر ممنوع کرد. باید ورودیِ جنگلها، سواحل و مناطقِ تاریخی را با تانک بست و فقط به نیروهای نظامی اجازهی تردد داد! چون ثابت کردهاند که در لباسِ مدرن و با گوشیهای هوشمند، هنوز همان غارنشینانِ وحشیِ هستند که تنها هنرشان، به آتش کشیدنِ خانهی خودشان است.
این جماعت نه اینکه رو به سقوطند بلکه در حال سقوطند… و تلختر آنکه، حتی سقوط کردن را هم بلد نیستند؛ وسطِ سقوط هم در حالِ گرفتنِ سلفی، فحاشی به یکدیگر و لایک کردنِ پستهای منوتو و اینترنشنال هستند. واقعا امیدی نیست؛ مگر اینکه این جامعه از درون بپوسد و خاکستر شود، شاید از دلِ این خاکستر، نسلِ دیگری سر برآورد که معنایِ واقعیِ «فرهنگ» را نه در استوریهای اینستاگرام، که در شعور و تفکر و عمل جستجو کند.
