پرچمداران نسل زد
پرچمداران نسل زد
امروز با وقت قبلی، نوبت پرچمداری داشتم. با تجربه دو دفعه قبلی، فکر همه چیز را کردم و راه افتادم. حتی برای باران شدید و طوفان آماده بودم. یک بارانی توی پلاستیک گذاشتم و با خودم بردم. فکر همه چیز را کرده بودم، اما فکر این دو تا دوستِ در آستانه نوجوانی را نکرده بودم.
حدود ده دقیقه گذشته بود که دیدم این دو پسر، خیلی مودب و معصومانه نگاهم میکنند. چیزی نمیگفتند و فقط نگاه میکردند. سلامی کردم و پرسیدم چیزی شده؟ گفتند: «میشود ما دو تا هم پرچم را نگه داریم؟ فقط پنج دقیقه. ما کلاس زبان داریم و زود میرویم.»
قبول کردم و پرچم را تحویلشان دادم و دیدم خنده شیطنتآمیزی به من کردند و آرام چیزی به هم گفتند.
خلاصه اینکه اگر تا آخر وقت دست شما به پرچم رسید، دست من هم رسید. هر موقع گفتم: «بچهها، پنج دقیقهتان تمام استها»، گفتند: «شما راحت باشید… یک کم دیگر.»
گفتم باران دارد میآید، خیس میشوید، گفتند: «نگران نباشید.»
گفتم کلاس زبانتان دیر نشود، گفتند: «نه، کلاسمان ساعت شش و ربع است…»
و این «یک کم دیگر، یک کم دیگر» را تا ساعت شش ادامه دادند تا پرچمدار بعدی آمد.
۱۴۰۵/۲/۱۹
مجید فرجامی



