عقده شبیه خارجیها شدن؛ تاملی جامعهشناختی بر غربزدگی نوکیسههای ایرانی!
عقده شبیه خارجیها شدن؛ تاملی جامعهشناختی بر غربزدگی نوکیسههای ایرانی!
«غربزدگی» را در یک جمله میشود این گونه تعریف کرد: «تقلید بیچون و چرای انسان شرقی در ظاهر و بیان و رفتار از فرهنگ غرب بدون اینکه برداشت فکری از آن داشته باشد». این تعریف، تلخ اما صادق، عصارهی آن چیزی است که امروز در خیابانهای تهران، مشهد، اصفهان و دیگر کلانشهرهای ایران میبینیم. اما آنچه وضعیت امروز را از گذشته متمایز میکند، نه صرفاً تقلید که نوکیسهگی و تازهبهدورانرسیدگی است؛ نسلی که پول را یکشبه به دست آورده و هویت را یکشبه در ویترین مغازههای غرب خریداری میکند.
این مقاله نه از سرِ دلسوزیِ سطحی، که از جایگاه یک جامعهشناسِ مسلمان و با نگاهی روانشناسانه، به واکاوی این پدیدهی شوم میپردازد. زبانی صمیمی اما تند و گزنده خواهد داشت، چون گاهی حقیقت را جز با تازیانه نمیشود گفت.
ریشهیابی روانشناختی؛ عقدهای به نام «ما عقبافتادهایم»
پیش از هر چیز، باید پرسید: چرا یک ایرانیِ مسلمان باید خود را در آینهی غرب تعریف کند؟
پاسخ در یک کلمه خلاصه میشود: عقدهی حقارت. جامعهشناسی که در طول دههها، تصویر «شرقی عقبمانده» را در برابر «غربیِ پیشرفته» دیده، ناخودآگاه به این باور رسیده که هر چه غربیتر = بهتر. این همان «بیماری» است که از دوران قاجار و پهلوی دوم ریشه دوانده، جایی که «همهی سنتهای ایرانی-اسلامی عقبافتاده و مایهی ذلت ملی دانسته میشد و تقلید از ظواهر تمدن غرب نوعی پیشرفت و برتری محسوب میگردید».
اما امروز، این عقده دیگر مختص روشنفکرانِ نخبه نیست. به کوچه و خیابان آمده و در کولهپشتی نوجوانانِ ۱۵ ساله جا خوش کرده است. نوکیسهها، که تازه به پول رسیدهاند، بیش از هر کس دیگری درگیر این توهم هستند که «ما باید مثل آنها شویم تا ما را قبول داشته باشند». این همان چیزی است که در روانشناسی به آن «همانندسازی با مهاجم» میگویند؛ وقتی یک فرهنگِ ضعیفتر، برای جبران ضعف خود، به تقلید از فرهنگِ قویتر میپردازد، بیآنکه حتی بداند از چه چیزی تقلید میکند.
ازدواج سفید؛ فاجعهای به نام «آزادیِ بدون تعهد»
«ازدواج سفید» یا همان زندگی مشترکِ بدون ازدواج رسمی و قانونی، یکی از زایدههای این عقده است. در این مدل، دختر و پسر با رضایت خودشان زیر یک سقف میروند، بدون اینکه پایِ شرع، قانون، یا حتی تعهدِ اخلاقی در میان باشد.
دلایلِ از نظرِ خودشان!
طرفداران این سبک زندگی، دلایلی مثل «کاهش ریسک طلاق قانونی»، «شناخت واقعیتر طرفین»، و «رهایی از تعهدات قانونی» را بهانه میکنند. اما چه کسی را فریب میدهند؟ خودشان را یا ما را؟
پژوهشهای جامعهشناختی نشان داده که عوامل اصلی گرایش به ازدواج سفید در ایران عبارتند از: شرایط اقتصادی، کمرنگ شدن نظارتِ خانواده، فردگرایی افراطی، و تضعیف ارزشهای دینی. به عبارت سادهتر: همهی چیزهایی که یک جامعهی سالم را نابود میکند.
پیامدهایش را ببینید، اگر چشم دارید
آسیبهای ازدواج سفید فقط به خودِ زوجین محدود نمیشود؛ دامنِ جامعه را هم میگیرد:
-
کم شدن حس مسئولیت در افراد
-
تحمیل هزینهی اضافی بر جامعه برای پرورش فرزندانِ حاصل از این روابطِ بیثبات
-
کم شدن اعتماد زوجین به یکدیگر و افزایش احتمال طلاق
-
کاهش فرزندآوری و کاهش شانس مادر شدن برای دختران
-
در سطح کلانتر: کاهش کارکرد و اهمیت خانواده به عنوان نهادِ بنیادین جامعه
در تهران، به ازای هر سه ازدواج رسمی، یک طلاقِ ثبتشده وجود دارد. و ازدواجهای سفید، که اصلاً ثبت نمیشوند، آمارِ واقعیِ فروپاشیِ خانواده را چندین برابرِ این رقم میکنند.
از نگاه شرع و قانون
در ایران، ازدواج باید بر اساس اصول شریعت باشد. زوجهای سفید، اگر رابطهی آنها اثبات شود، میتوانند با مجازاتهای قانونی مواجه شوند. اما مسئله فقط قانون نیست؛ مسئله فروپاشیِ اخلاقی است. وقتی «زیر یک سقف رفتنِ بدون تعهد» عادی شود، دیگر چه چیزی میتواند جلوی سقوطِ اخلاقیِ یک جامعه را بگیرد؟
دیت، بلایند دیت، و روابط آزاد؛ بازارِ عشقِ یکبارمصرف
«بلایند دیت» (قرار ملاقاتِ دو فرد ناشناس) که توسط یوتیوبرهای ایرانی رواج یافت, چیزی جز کالایی کردنِ رابطه نیست. در این مدل، انسانها مثل اجناسِ یک فروشگاه بزرگ انتخاب و رد میشوند. یکی قدش بلند نیست، یکی لهجهاش قشنگ نیست، یکی ماشینِ خوبی ندارد. عشق، تبدیل به معاملهای میشود که در آن، انسانیت قربانیِ سطحیگری میگردد.
«روابط آزاد» نیز از همین جنس است. الگوهای روابط جنسی پیش از ازدواج در ایران امروز به حداقل شش دسته تکثیر شده که «روابط آزاد» یکی از آنهاست. این یعنی چه؟ یعنی هنجارشکنیِ سازمانیافته؛ یعنی جنسی که قرار بود در چارچوبِ خانواده معنا پیدا کند، حالا در فضایی بیهویت و بیتعهد تعریف میشود.
اثر روانشناختی: چه بر سرِ روانِ جوانان میآید؟
تحقیقات نشان داده که هویتیابیِ جنسی و هویتِ شخصی در میان نوجوانان و جوانان ایرانی با سردرگمیِ قابلتوجهی مواجه است. این سردرگمی، ریشه در همان دوگانگی دارد: «از یک سو، ارزشهای سنتیِ ایرانی؛ از سوی دیگر، جذابیتهای فریبندهی فرهنگ غرب».
جوانی که در این دوگانگی گرفتار میشود، به جایی میرسد که نه به سنت خود وفادار میماند، نه به مدرنیتهای که تقلید میکند، دسترسیِ واقعی دارد. او در «هیچکجایی» ساکن میشود؛ جایی که هیچ هویتی برای خود نمیشناسد، مگر هویتِ «کسی که مثل دیگران نیست» – که خودش، تناقضی آشکار است.
سگگردانی؛ نمادی از «منِ متمدنتر از تو»
نگهداری از سگ در خانه و قدم زدن با آن در خیابان، در جامعهی ایرانی که سگ را نجس میداند، یک کنشِ نمادین است. این کار، بیش از آنکه نشانهی عشق به حیوانات باشد، اعلامِ هویتِ طبقاتی و فاصلهگذاری از تودهی مردم است.
نوکیسهای که سگِ صد میلیونی خریداری کرده و با آن در خیابانِ ولیعصر قدم میزند، در واقع به رهگذران میگوید: «من با شما فرق دارم. من پول دارم. من مدرنم. من غربیام.»
این پدیده به قدری در شهرهای بزرگ ایران گسترش یافته که دادستانیها در شش شهر بزرگ از جمله اصفهان و همدان، دستور برخورد با آن را صادر کردهاند. اما برخوردِ قانونی، هر چند لازم، کافی نیست. ریشهی این پدیده در فقرِ هویتی است؛ کسی که به خودش افتخار نمیکند، به سگش افتخار میکند.
بیحجابی؛ برهنگی به نام «آزادی»
بیحجابی در ایرانِ امروز، بیش از آنکه یک انتخابِ شخصی باشد، یک بیانیهی سیاسی_فرهنگی است. حجاب در اسلام «نماد کرامت زن و هویت دینی مسلمانان» بوده است. اما در نگاهِ غربزدهی نوکیسهها، حجاب «نشانهی عقبماندگی و ارتجاع» است و «خودآرایی و بیحجابی ارزش» محسوب میشود.
روانشناسی بیحجابی
از منظر روانشناختی، زنی که بدون حجاب در اجتماعِ نامحرم حاضر میشود، «به آسانی تحت تأثیر روانی و عاطفیِ دیگران قرار میگیرد و وحدتِ روانیِ او از بین میرود». این یعنی بیحجابی، برخلاف ادعایِ طرفدارانش، نه به آزادیِ زن، که به آسیبپذیریِ او میانجامد.
زنِ بیحجاب، خود را در معرضِ نگاههای ارزیابیکننده قرار میدهد. او تبدیل به ابژهای برای تماشا میشود، نه فاعلی که هویتِ خود را دارد. این دقیقاً نقطهی مقابلِ آن چیزی است که فمنیسمِ غربی ادعا میکند.
قمار، قهوه، کافه، و سیگار؛ صنعتِ سرگرمیِ توخالی
قمار: یکشبه پولدار شدن
جامعهشناسان میگویند «تلاش برای یکشبه پولدار شدن و میلِ شدید به شرطبندی، ریشه در گسترشِ فقر دارد». اما در موردِ نوکیسهها، قمار نه از رویِ نیاز، که از روی تفنن و تقریبِ به سبکِ زندگیِ غربی است. قمار در ایران جرم است، اما وقتی با ویپیان و کارتِ بانکیِ خارجی انجام شود، برایِ این قشر، نه تنها جرم، که نشانِ تشخص است.
کافهرفتنِ افراطی؛ پاتوقِ تهیمایگان
کافهرفتن در ایرانِ امروز، از یک تفریحِ ساده فراتر رفته و به سبکِ زندگیِ مینیمالیستیِ غربی تبدیل شده است. کافهها تبدیل به پاتوقِ کسانی شدهاند که نه خانهای برای دور هم جمع شدن دارند، نه خانوادهای که دور هم بنشینند، و نه هویتی که بدونِ ویترینِ کافه قابلِ نمایش باشد.
سیگارِ نوجوانان؛ اعتیادِ زودهنگام
آمارها نشان میدهد که مصرفِ سیگار در میان نوجوانانِ ۱۳ تا ۱۵ ساله، از سال ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۵ دو برابر شده است. حدود ۱۴ درصد از نوجوانانِ دبیرستانی به سیگار روی آوردهاند. و نزدیک به ۹۰ درصد از سیگاریها، اولین بارِ خود را قبل از ۱۸ سالگی تجربه کردهاند.
سیگار برای این نوجوانان، «پاسخی موقت به استرس، فشارهای تحصیلی، نگرانیهای آینده و خستگیهای روانی» است. اما در پسِ این دلایلِ روانشناختی، یک انگیزهی دیگر هم هست: سیگار کشیدن، در ذهنِ نوجوانِ ایرانی، یعنی «بزرگ شدن»؛ یعنی «شبیه شدن به آن بازیگرِ خارجی»؛ یعنی «مدرن بودن» .
گیمری؛ فرار از واقعیت به دنیایِ مجازی
وجود ۱۱ میلیون گیمر در ایران، نشانهای از بیکاریِ گستردهی جوانان است. نزدیک به ۳۳ میلیون گیمرِ موبایل در ایران وجود دارد و ۹۶ درصد آنها از موبایل به عنوان پلتفرمِ اصلی استفاده میکنند. جوانان ۱۸ تا ۳۴ سال، حدود یکسومِ کل بازیکنان را تشکیل میدهند.
اما گیمری، فقط سرگرمی نیست. برای بسیاری از جوانان، جایگزینی برای زندگیِ واقعی است. وقتی در زندگیِ واقعی، نه شغلی هست، نه خانهای، نه همسری، و نه آیندهای، دنیایِ مجازی تبدیل به پناهگاه میشود. و چه پناهگاهی بهتر از دنیایی که در آن، میتوانی هر کسی که میخواهی باشی؟
اثراتِ اقتصادی؛ پولِ ایرانی در جیبِ غربیها
این سبکِ زندگیِ تقلیدی، هزینههایِ سنگینی بر اقتصادِ ایران تحمیل میکند:
۱. خرجهایِ نمایشی: خریدِ سگهایِ گرانقیمت، کافهرفتنِ روزانه، سیگارِ خارجی، و صدها هزینهیِ غیرضروری دیگر، سرمایهیِ ملی را هدر میدهد.
۲. اقتصادِ زیرزمینیِ قمار: شرطبندیِ آنلاین، پولِ کلانی را از چرخهیِ اقتصادِ رسمی خارج و به جیبِ سایتهایِ خارجی میریزد.
۳. کاهشِ بهرهوری: جوانی که شبها تا صبح بازی میکند و روز را در کافه میگذراند، چه بهرهای برای جامعه خواهد داشت؟
۴. افزایشِ هزینههایِ درمانی: سیگار، قمارِ روانیِ بازیهایِ ویدئویی، و سبکِ زندگیِ کمتحرک، همگی بارِ سنگینی بر سیستمِ درمانیِ کشور تحمیل میکنند.
اثراتِ سیاسی؛ نسلی بیهویت، نسلی بیوفا
جامعهای که جوانانش هویتِ خود را در جایِ دیگری جستجو میکنند، جامعهای بیثبات است. این نسلِ بیهویت، به راحتی دستخوشِ دسیسههایِ فرهنگی و سیاسیِ دشمن میشود.
فرهنگِ غربی که از طریق «سینما، موسیقی، اسباببازی، تلویزیون، ادبیات، اینترنت و شبکههایِ اجتماعی» به ایران نفوذ کرده, در واقع یک تهاجمِ فرهنگیِ سازمانیافته است که هدفِ آن «فرسایشِ ارزشهایِ دینی، پیوندهایِ خانوادگی، و هویتِ ملی» است.
کسی که خود را در آینهیِ غرب میبیند، هرگز برایِ آبادانیِ این سرزمین تلاش نخواهد کرد. چرا که در عمقِ وجود، این سرزمین را «عقبافتاده» میداند و خود را «مدرنتر از آن» که به فکرِ آن باشد.
جمعبندی؛ بازگشت به خویشتن
این مقاله، تلاشی بود برایِ نشان دادنِ ابعادِ مختلفِ یک بیماریِ فرهنگی. بیماریای که نامِ آن «خودبیگانگی» است؛ بیماریای که ریشه در عقدهیِ حقارت دارد و ثمرهاش، نسلی است که نه شرقی است و نه غربی؛ نسلی که در «هیچکجایی» سرگردان است.
راهِ درمان، نه در تقلیدِ بیشتر از غرب، که در بازگشت به خویشتنِ اصیلِ ایرانی-اسلامی است. بازگشتی که در آن، حجاب نه نشانهیِ عقبماندگی، که نمادِ کرامتِ زنِ مسلمان باشد. بازگشتی که در آن، خانواده نه یک قراردادِ موقت، که بنیانی ابدی برایِ جامعه باشد. بازگشتی که در آن، هویتِ ایرانی، نه در ویترینِ کافهها و مغازههایِ غربی، که در اعماقِ تاریخ و فرهنگِ این سرزمین کهن جستجو شود.
و آخرین سخن: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» (رعد، ۱۱). تا وقتی که خود را تغییر ندهیم، هیچکس دیگری ما را تغییر نخواهد داد.