دلنوشته ای تند برای امام زمان (عج) از بیوفاییهای ما
دلنوشته ای تند برای امام زمان (عج) از بیوفاییهای ما
ای امامِ غایب از دیدگان، اما حاضر در خونِ جگرم!
به کجا نگاه کنم که چشمهایت را بیابم؟ به آسمان که ابرِ دودآلودِ غفلت، ماه را پوشانده، یا به زمین که خونِ دلش را به جای باران میبارد؟
بیا و ببین که با میراثِ تو چه کردند. با یادت چه بازیها که نشد…
به نام آن که نیامد، اما سایهاش بر پشتِ این خاکِ غبارآلود افتاد…
ای مهدیِ موعود!
چه سان بنشینم و نظارهگر باشم که نامت بر لبهاست، اما یادت در دلها خاموش؟
چه سان بگویم که ما “منتظر”یم، در حالی که هر صبح، با خنجرِ غفلت، پیکرِ عدالت را میشکافیم؟
اینک زمانه، زمانهی عجیبی است:
زن و شوهر، در جایگاهِ عشق، به جای همدلی، دادِ طلاق سر میدهند و لایِ پروندههای قضایی، دلهای پارهپاره را به امانت میسپارند.
نان، گرانتر از جان شده و جان، ارزانتر از نانی که بر سفرهی فقر میچرخد. تورم، نه در بازار که در اعتمادِ مردم ریشه دوانده؛ هرکس، به دیگری، نقابی از ریا میزند و در پشتِ آن، چاقویِ کلاهبرداری را تیز میکند.
آری!
سگهایی با قلادههای طلایی، در خیابانها با عزتتر از انسانهای بیپناه راه میروند، و زنانِ این سرزمین، نه برای حجاب که برای “ژست” روسری بر سر میگذارند و آن را با یک حرکتِ سریع، به تاراجِ باد میسپارند.
اینستاگرام، قبلهگاهِ جدیدِ ما شده؛ سلبریتیها، پیامبرانِ دروغینِ این عصرند که با هر استوری، هزاران دل را به دنبالِ خود میکشند. روشنفکرمآبانی که از پشتِ عینکِ دودیِ غرب، به شرقِ خود میخندند و در مهمانیهای مجلل، از “عدالت اجتماعی” سخن میرانند، در حالی که دامنِ خود را از پولِ حرامِ مردم، انباشتهاند.
چشمها، به خانهی همسایه دوخته شده و دلها، در آرزویِ ویلا و ماشین و پول، از یادِ تو خالی گشتهاند. ثروتاندوزی، دینِ جدیدِ ماست؛ و دنیا، معبدی که هرروز بر آستانِ آن سجده میبریم.
ای کاش! ای کاش که از پسِ این همه غبار، دستِ پرمهرت را میدیدم که بر شانههایِ خستهی این امت، سنگینیِ گناه را سبک میکند. اما تو در پسِ پردهای، و ما در پسِ پردهی دیگری؛ پردهای از غرور، غفلت، و خیانت.
آخرالزمان، نه با آتش و خون که با “بیحیاییِ پنهان” آغاز شده؛ با دروغی که به نامِ راستی، با فسادی که به نامِ آزادی، با خیانتی که به نامِ عشق، و با بیدینی که به نامِ روشنگری، جان میگیرد.
اما من، در میانِ این همه تاریکی، همچنان به طلوعِ تو امید دارم.
بیا، ای مهربانترین پدرِ غایب!
بیا و با یک دمِ عدالت، این بازارِ سوداگرانهی گناه را برهم بزن.
بیا و به این سگدوستیها، این خودنماییها، این فریبکاریها، این چشموهمچشمیها، یکباره پایان بده.
بیا و به ما یادآوری کن که “زندگی”، نه در ویترینِ تجملات، که در خلوتِ دلهای پاک معنا مییابد.
تا کی باید درِ خانهات را بکوبیم و تو پشتِ در، اشکِ ما را نظاره کنی؟
تا کی باید بگوییم “یا صاحبالزمان” و در عین حال، با هر گناه، تیشه بر ریشهی درختِ ظهورت بزنیم؟
آه که چه بیوفاییم!
به تو که نیامدهای، و به خود که در آمدنِ تو تردید داریم.
بیا، ای آخرین امیدِ زمینِ خسته!
بیا، که دیگر طاقتِ این “انتظارِ دروغین” را ندارم؛
انتظاری که نه با دعا، که با “لایک” و “کامنت” سر میشود، و نه با اشک، که با “فیلتر” و “فروش” جان میگیرد.
بیا…
که اگر نیایی، این خاک، تا ابد در تبِ گناه خواهد سوخت،
و این دل، تا ابد، در حسرتِ یک نگاهِ پاک، میگرید.
پ.ن: تو را به خدا، ای امامِ بینشان!
یک اشاره کن، تا این امتِ خوابزده، از خوابِ گرانِ غفلت بیدار شود…
وگرنه، چه فرق است میانِ ما و کسانی که منتظرِ “دجال” بودند، اما “دجال” را در آینهی خود دیدند؟