دلنوشته؛ ای که بی‌تو، حتی شلوغ‌ترین خیابان‌ها هم خالی‌ست…

دلنوشته ای برای امام زمان (عج)؛ ای که بی‌تو، حتی شلوغ‌ترین خیابان‌ها هم خالی‌ست…

ای مهربان‌ترینِ نادیدنی‌ها،
ای که اسمت، تبِ دل‌هایِ عاشق را فرو می‌نشاند…

این نامه را برایت می‌نویسم، نه از سرِ شکایت از ظلم جهانی، که از عمقِ تنهاییِ آدم‌هایی که در این روزگار، در میانِ انبوهی از آدم‌ها، از همه‌کس بیگانه‌اند. می‌بینی؟ شلوغ‌ترین کافه‌های شهر پر از آدم‌هایی‌ست که پشتِ صفحه‌هایِ موبایلشان پنهان شده‌اند تا کسی نداند چقدر دلشان خالی‌ست. آدم‌های امروز، در اوجِ ارتباطاتِ مجازی، هرگز اینقدر تنها نبوده‌اند. گویی هر کس، در جزیره‌ای شناور، با هزاران پلِ شکسته، از دیگری دور افتاده.

آقا جان! دنیا دیگر بویِ بارانِ بهاری نمی‌دهد. بویِ فراموشی می‌دهد، بویِ دل‌هایی که از عشق، خالی شده‌اند. مادرها، برای یک تماسِ تلفنی از فرزندانشان التماس می‌کنند؛ پدرها، پشتِ میزهایِ کار، فراموش می‌کنند که چطور باید با فرزندشان حرف بزنند. عشق، از لابه‌لایِ قراردادهایِ کاری و چالش‌هایِ روزمره، گم شده، و مهربانی، تبدیل شده به یک کالایِ کمیاب در قفسه‌هایِ سوپرمارکتِ زندگی.

چه دلتنگی‌ای از این سخت‌تر که در میان جمع باشی، اما غریب‌ترین باشی؟ چه رنجی از این تلخ‌تر که دستت را دراز کنی، و کسی نباشد که بگیرد؟ چه شبی از این طولانی‌تر که در آن، حتی ستاره‌ها هم از چشم‌هایِ خیسِ ما خجالت بکشند؟ آدم‌ها، امروز با قلبی پر از زخم و چشمانی پر از سؤال، از کنار هم می‌گذرند، بدون اینکه جرئت کنند بپرسند: «حالت چطور است؟»

مولای مهربانم! گاهی فکر می‌کنم، شاید تمامِ این آشوبِ درونی، این سرگردانی، این اضطرابِ بی‌پایان، فقط یک فریادِ خاموشِ جمعی باشد: «ای کسی که هنوز نیامده‌ای، بیا!» بیا که این دل‌هایِ خسته، این روح‌هایِ زخمی، این چشم‌هایِ منتظر، دیگر طاقتِ این همه انتظارِ بی‌نتیجه را ندارند. من از فسادِ جهانی و بحرانِ اقتصادی حرف نمی‌زنم؛ از زخم‌هایِ پنهانِ درونِ آدم‌ها می‌گویم، از غروب‌هایِ بی‌طلوع، از صبح‌هایی که خبرِ خوبی برای گفتن ندارند، از عصرهایی که به شب‌هایِ بی‌پایان می‌پیوندند.

یادت هست، آن شب‌هایی که با دستانِ خالی و قلبی پر از آرزو، سراغِ آسمان می‌رفتیم و زمزمه می‌کردیم: «اللهم عجّل لولیک الفرج»؟ شاید تو بدانی که آن زمزمه‌ها، نه فقط از رویِ عادت، که از رویِ نیازِ مبرمِ دل‌هایی بود که دیگر طاقتِ این همه «نه» را نداشتند. «نه» به عشقِ خالص، «نه» به دوستیِ بی‌ریا، «نه» به آرامشِ حقیقی. آدم‌ها در این عصرِ پر از اختراع، هنوز ساده‌ترین چیز را گم کرده‌اند: «معنایِ بودن در کنار هم.»

آقا روحم فدایت! بیا، نه برای اصلاحِ دنیا، که برای درمانِ دل‌هایِ بیمارِ این عصر. بیا که سنگ‌هایِ سردِ این خیابان‌ها را به فرشِ مخملیِ مهربانی تبدیل کنی. بیا که دوباره به ما بیاموزی، «دوست داشتن» یعنی چه، «بخشیدن» یعنی چه، «گریه کردن در آغوشِ کسی که دوستت دارد» یعنی چه. بیا که در روزگاری که همه از همه دل‌گیرند، تو بیایی و به ما نشان دهی که هنوز هم می‌توان، بی‌چشم‌داشت، دوست داشت.

برایت می‌گویم، آن مادری را ببین که پشتِ درِ خانه نشسته و نوه‌هایش را فقط در قابِ گوشی می‌بیند. آن پدری را ببین که تمامِ عمر، پشتِ میز کارش، غرورِ شکسته‌اش را ترمیم می‌کند. آن جوانی را ببین که در اتاقِ تاریکش، با هزاران سؤالِ بی‌جواب، دست‌وپنجه نرم می‌کند. آن کودکِ معصومی را ببین که در مدرسه، با زورگوییِ دوستانش، معنایِ «تنهایی» را زودتر از «الفبا» یاد گرفته است. این‌ها همه، قربانیانِ روزگاری‌اند که در آن، انسان‌ها فراموش کرده‌اند چطور با هم مهربان باشند.

ای تنها پناهِ دل‌هایِ بی‌پناه…
اگر نگاهی به این جهان بیندازی، می‌بینی که همهٔ ما، در انتظارِ یک «سلامِ» صمیمی، یک «دوستت دارم»یِ بی‌ریا، یک «آغوشِ» گرم، و یک «نگاهِ» پر از محبت، غرقِ اشک شده‌ایم. بیا و این کمبودِ عظیمِ عاطفیِ بشرِ امروز را، با بارانِ محبتِ بی‌کرانت، سیراب کن.

نمیدانی، آقا جان، چقدر دلم برایِ یک «نگاه» تنگ شده است…
نه نگاهی که در آینه به خودم بیندازم، که نگاهی که در آن، تو باشی و من باشم و دنیا، هیچ.
بیا که دیر شده… بیا که قلب‌ها، دیگر تحملِ این همه «تنهاییِ در میانِ جمع» را ندارند…

اللهم عجّل لولیک الفرج
و اجعلنا من خیرِ أَنصارِه…
و ارزقنا نفحةً من روحِه، قبلَ أن ینقطعَ حبلُ الصبرِ من أعناقِنا…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا